… منو ببخش

Image

آمریکا قرن بیست و یکم 

مرد:

خجالت نمیکشی؟ 

 

زن:

از چی؟

 

مرد:

از این عکسها

این عکسا رو کی گرفته ازت، زود باش بگو این عکسارو کی گرفته ازت؟

 

‍زن:

مامانم

 

مرد:

خجالت نمیکشی؟

 

‍زن:

 چرا باید خجالت بکشم؟

 

مرد:

کدوم مادری از دخترش عکس لخت میگیره؟

 

زن:

اینا که لخت نیستن 

 

مرد:

یعنی ما بچه دار بشیم تو میخوای از دخترت عکس لخت بگیری

 

زن:

نه.

منو ببخش…

 

 

آمریکا قرن بیست و یکم 

 

مرد:

من از نظر جنسی با تو خوشحال نیستم 

 

زن:

چرا؟

 

مرد:

برای اینکه به فانتزیهای من محل نمیذاری، تو اینکاره نیستی دیگه

 

زن:

چکاره

 

مرد:

من دوست دارم تو را با یه نفر دیگه ببینم که خوشحالترین مرد جهان باشم

 

زن:

مگه قبلیه نمیکرد اینکارو

 

مرد:

چرا

 

زن:

منو ببخش…

 

اینروزها همه جا حرف از زن و تنشو و اختیارشه، از کنفرانس اخیر زنان تحت همین عنوان در آلمان تا تابلوهای نقاشی آناهیتا مسعودی و علی باغبان یا افشین ناقونی که از لایه های دردناک تن زن میگن.

یک عده با ایمان کامل راجع به زن و اختیار تنش حرف میزنن، یک عده هم حرفش را میزنند چون مد شده و باید یک چیزهایی را یه جوری و یه جاهایی به جنبش و کمپین زنان تقدیم کرد.

 

آمریکا قرن بیست و یکم

 

مادر مرد:

من فیلم تورو خودم به شوهرم نشون دادم تا کسی بهش نگفته، هیچ وقت فکر نمیکردم پسرم بره با زنی که روی بدنش خالکوبی داره

 

آمریکا قرن بیست و یکم

 

مرد:

باید وکیل بگیریم تمام این عکسای فیلمتو از روی اینترنت جمع کنیم

 

زن؛

چرا؟

 

مرد:

من نمیخوام همه سینه های زنمو ببینند. مادر تو زن بدی بوده که این چیزهارو بهت یاد نداده. بد تربیتت کرده

 

زن:

منو ببخش

 

ایران قرن بیستم در مطب آقای دکتر پوست

 

زن:

آقای دکتر نمیدونم با این جوشهای زیر پوست چکار کنم؟

 

دکتر:

ازدواج بکنی درست میشه 

 

فرانسه قرن بیستم چند ماه بعد در مطب خانم دکتر پوست

 

زن:

راست میگن سکس برای پوست خوبه؟

 

دکتر:

پوست مثل آئینه ی روحه. هر چقدر خوشحال تر باشی توی صورتت بیشتر معلوم میشه

 

ایران چند هفته ی پیش

 

جاستینا ۲۲ ساله از تهران

 

اگه تن واسه تو یه چیز بی ارزشی میشه

اگه خیانت تو عدم زنیت منه

اگه خیانت من خلاف طبیعت زنه

اگه بعضی وقتا پولو به تو ترجیح میدم

اگه وقتی به پول میرسی من تعویض میشم

اگه گرگایی که با ناموست میپرنو میدری

اگه خودت گرگ میشی واسه ناموس دیگری

اگه مهم میشه بکارتو جسارتم

اگه وقتی منو میخوای که تو اسارتم

اگه تو بهشتم باشی چشت سیر نمیشه

اگه “گلم خوش”نباشه دلت گیر نباشه

اگه…

 

این روزها در حالی همه جا حرف از زن و تنشو اختیار تنش میشنوم که لبریز از خاطراتی هستیم که همه اش مال همین قرنه 

 

تقدیم به مادرم برای عکسهای سال ۲۰۰۰

 

 

 

بخشش با طعم متالیک / پاریس ۱۹ می ۲۰۱۳

.از جمله سرویسهایی که بیمارستان سن ژوزف به بیمارهای سرطانی در طول مدت شیمی درمانی میده جلسه های روانشناسیه

اسم روانشناس من سؤفی یونس هست

فرانسویه ولی شوهرش لبنانیه

برای همین جنبه های شرقی منو خوب میفهمه

بعد ازینکه داستان زنگی خودمو توی این  ۵ سال اخیر به طور خلاصه براش تعریف کردم و بهش گفتم که چه بالا پائینهائی داشتم گفت

حالا چه احساسی داری

احساس میکنم که هنوز خودمو و بقیه را نبخشیدم اما بیشتر خودمو سرزنش میکنم

چرا

برای اینکه همش فکر میکنم چه آدم ساده و الاغی بودم که اجازه دادم یه سری بلاها سرم بیاد

چرا به این فکر نمیکنی که بیگناه بودی و رفتی توی محیطی که فقط نتونستی توش از خودت دفاع کنی چون ابزارش را نداشتی

خوب حالا بیام و اینجوری فکر کنم به نظر شما چه فرقی میکنه

فرقش اینه که خودتو میبخشی

چه جوری میبخشم

برو بهش فکر کن

در جلسه ی بعدی در موردش حرف میزنیم

 از بیمارستان اومدم بیرون پیاده به سمت خونه تمام راه با خودم فکر میکردم

  منم کسخلما این بار چندمه توی این چند سال میرم پیش این روانشناس و اون روان پزشک هیچ کدوم هم هیچ گهی بلد نیستن بخورن جاکشا همشون مثه همن هی میگن برو فکر کن دیگه مخم پکید انقدر فکر کردم بابا من نمیتونم ببخشم نمیتونم فراموش کنم حالم بده از اون بالا با مخ افتادم زمین به خاطر خریت خودمو اجازه دادن به هر عنی که بیاد توی زندگیم و برینه بهم حالا به هر کسی میرسی واست نسخه ی بخشش میپیچه برو بابا من پیش این یارو هم نمیرم دیگه

رسیدم سر کوچمون یهو طعم متالیک شیمی اومد بالا. حواسم پرت شد رفتم توی کافه ی سر کوچه فیلیپ کافه چیه اومد بغلم کرد گفت چطوری عزیزم میدونی که این داستان همش بستگی به این داره که روحیه قوی داشته باشی

گفتم باشه آره آره نگران نباش روحیم توپ توپه حالا چی میدی بخورم گشنگی دارم میمیرم

برات یه استیک عالی درست کنم

نه نمیتونم گوشت بخورم فقط هفته ای یه بار

برات ماهی سلمن بذارم

نه چربه حالم بهم میخوره

ساندویچ چی

نه بابا گوشت خوک هم میگن خوب نیست

خوب چکار کنیم

هیچی بی خیال یه قهوه بده میرم خونه میگم مامان برام یه چیزی درست کنه

اما به کسی نگی من قهوه خوردما

قهوه نیمه تلخو را انداختم بالا و رفتم خونه تا مامان یه چیزی درست کنه طبق معمول یه راست رفتم سر کامپیوترم دیدم از استیو  یه میل دارم منو استیو که آمریکائیه و آمریکا ست  ده ساله با هم دوستیم و ده ساله که حرفای جالب برای هم تعریف میکنیم و حرفای خودمون رو آنالیز میکنیم

و حرفامون بدون تابو و بدون هیچ قضاوتی رد و بدل میشه

برام یه داستانی رو راجع به زن سابقش تعریف کرده بود و یه جائی توی میلش نوشته بود

ولی چون من بخشیدمش فلان و بهمان

پریدم جوابش و دادم گفتم استیو  چه جوری بخشیدیش آدم چه جوری میبخشه

شب دیدم جواب داده و نوشته

جالبه اینو میپرسی، برای من بخشیدن یک حرکت کاملا خودخواهانه است. با بخشیدن قدرت میاد دست تو، دیگه طرف نمیتونه با حرفاش یا کاراش اذیتت کنه برای اینکه دیگه براش ارزشی قائل نیستی یه جورامی وقتی میبخشی یعنی طرف مرده برات

باید بخشید و فراموش کرد

آهان استیو راست میگه من همیشه فکر میکردم بخشیدن ضعفه، خیلی محکم و به زور میخواستم همیشه عصبانی بمونم که کم نیارم  ولی حالا اومدیم و بخشیدیم چه جوری فراموش کنی آیا اصلا میشه فراموش کرد گذشته را میشه فراموش کرد آیا

تا اینکه پریشب بدو بدو رفتم فیلم آخر فرهادی

Le Passé

یا همون گذشته

تیتراژ اول فیلم جالب بود تیتر فیلم  را نشون میداد که با حرکت برف پاک کن ماشین  زیر بارون محو میشه تمام فیلم راجع به عذاب وجدان، بخشش و فراموشی بود اما راه حلی بهت  نمیداد فقط به فکر فرو میرفتی و دلت درد میگرفت آخرش را هم نمیگم چون فرهادی هم  نمیگه

از سینما اومدیم بیرون دیدم ۴ تا میس کال دارم و یه پیام از یکی از دوستای افشین ناغونی دوست آرتیستم در لندن که اخیرا با هم آشنا شدیم اما انگار هزار ساله که همو میشناسیم ، خانم جوانی میگفت که من یه امانتی دارم از افشین و تریسی که باید بدم به دستتون

تلفن کردم گفتم من تا نیم ساعت دیگه خونه هستم

نزدیک خونه که رسیدم زنگ زدم و گفتم من اینجام، زن جوان گفت من در کافه ی سر کوچه نشستم میشه بیایید اینجا گفتم بعله داشتم فکر میکردن این بسته چی بوده که بچه ها پستش نکردن اومدم از خط کشی رد بشم برم توی کافه از پشت افشینو دیدم که با صندلی چرخدارش نشسته بود

افشین ناغونی همون هنرمند نقاشی است که در سن ۲۴ سالگی در یه مهمونی تو تهران در حالی که از پشت بوم با دوستاش از  دست کمیته که ریخته بود توی خونه داشت فرار میکرد، از بالای پشت بوم افتاد پائین و

نخاعش قطع شد

سه روز توی کما بود سه سال عصبانی و بالاخره یه روز تصمیم گرفت که خودشو ببخشه که از پشت بوم افتاده و زندگی کنه

Image

کسی که از اون بالا افتاد پائین افشین بود نه من

من فقط خجالت کشیدم

امروز افشین برگشت لندن. همینطور که تاکسی دور میشد و برف پاک کنش تند تند حرکت میکرد نگاهش میکردم و به خودم میگفتم  این برف پاک کن  هرگز این لحظات را پاک نخواهد کرد. چقدر خوب که بارون نمیذاره اشکامو ببینه

مو سینه بچه

سحر

برو قشنگ موهاتو از ته بزن مطمئنم خیلی بهت میاد منم میام با هم میزنیم

من

 نه ای ی ی ی ی ی  برو بابا یک ساله پدرم در اومده یه ذره بلند بشه 

من کاری به این حرفا ندارم اگه یه دونه مو هم بمونه رو کلم بلند نگهش میدارم دست به موهامم نمیزنم به درک

 

اولین حمله ی محسوس شیمی درمانی در این  بیماری دست کم اونجوری که من دارم تجربه اش میکنم، حمله به زنانگی  شمااست. از پرستار و دکتر و روانشناس و غیره بهت هزار و یک نوع اثرات جانبی این کوفت رو توضیح میدن تو هم بربر نگاهشون میکنی چون اولش همش تئوری و تو هم که تجربه نداری که بفهمی چی میگن، مثلا میگه بالا میاری پاهات درد میگیره یا کم انرژی میشی ، تو هم میگی خوب. اما وقتی گفت موهاتو برو از الان بزن چون بین شیمی اول و دوم همش میریزه و بهتره که شوکه نشی  از دم بیمارستان تا خونه همینجور اشک ریختم

بقیه 

حالا موی کوتاه هم که بد نیست یه مدت بعدشم کچل حالا این که گریه نداره عوضش خوب میشی بعد موهات از اولش هم بهتر در میاد

من

نه اینجوری نیست، انقدر که میگین آسون نیست ، در واقع با این مرض یکی یکی سمبولهای زنانگی من داره کشته میشه 

سینه ، مو، بچه 

حالا کاری ندارم که من هیچ کدوم را زیاد نداشتم اما خوب اینجوریه دیگه از یک طرف باید یه مدت قیافه ی سرطانی تخمی  

بگیری از طرف دیگه دکترا هم بهت میگن وقتی از اونور در بیای ۴۲ سالت شده و دیگه خلاص

هزار تا سوال از خودت میپرسی آیا دیگه کسی منو نگاه میکنه

آیا کسی میخواد بازم با من باشه

کدوم مردی یه زنه ۴۲ ساله ی سترون کچل بی سینه را میخواد 

اصلا چرا همه چیز یهو یه بعد دیگه گرفت

خلاصه که ناچار رفتم موهامو زدم بعدش هم با توران رفتیم حتی یک بوتیک کلاه گیس هم امتحان کردم ولی خیلی تخمی بود گفتم نمیخوام به درک 

از سلمونی رفتیم گشت و گذار پاریس گردی ، شب که برگشتیم گفتم توتو دیدی فقط و فقط زنها به من نگاه کردند یعنی دریغ ازنگاه یک مرد، تازه من میدونم زنها هم که نگاه میکنن میگن ای ول چه جراتی داشته ما انقدر دلمون میخواست اینکارو بکنیم اما خوب …

یک هفته قبل از اولین شیمی هر شب داشتم کابوس میدیدم ، یه شب خواب میدیدم که ابروهام ریخته و دارم با مداد میکشم ولی هر کاری میکنم مثه هم نمیشه

 یا توی خوابام همش باید یه جائی میگفتم که من حالا یه بیماری دارم که نمیدونم باهاش چیکار کنم

مامان میگه تو ایران معمولا قایم میکنن به خصوص اگر زن جوون باشی چون میگن یهو کسی نمیاد با یارو ازدواج کنه، گفتم ای بابا من سی سالم بود رفته بودم ایران دلشون میسوخت که پیر دختر شدم چه برسه به الآن

Image

 

شیمی پدر کله ی آدمو در میاره سوزش بدی داره ، یه دوست دکتر از راه دور دارم که بهم کارت بلانش داده که هر موقع دلم خواست و حالم بد بود بهش زنگ بزنم ، اون شب از سوزش  سر داشتم میمردم زنگ زدم دکی گفت کودئنه بخور ، حالا دو شبه کودئینه را  میخورم بهتر میخوابم و خوابهای خوب میبینم، دیشب خواب میدیدم که 

دارم یک عالمه آباژور قدی را روشن میکنم و میارم توی خونه، پا شدم خوابمو برای مامان تعریف کردم / اگر قبلنا بود میگفت یه مرد خوب میاد توی زندگیت اینبار فقط گفت چه خواب خوبی

توتو گفت بنویس

 

سالن انتظار پاریس ۲می ۲۰۱۳

من

سحر واقعا ببخشید من هر سال با یه سورپریز جدید میام 

سحر

مهم نیست فلان فلان شده ولی بعد از این تو رو خدا بکش از ما بیرون

 سحر

لونا مامانت رفت تهران

من

نه بابا بهش گفتم نره میدونی چکار داشت اونجا

س

نه

من

میخواست گوشواره هائی که میخواستم را برام بخره

سحر

فعلا بهش بگو دو سه تا کراوات برات بخره سیبیل بذاری خود هیتلری به خدا

و یک سلام نازیانه ی دبش بهم داد، داشتم از خنده روده بر میشدم.  دیروز از پیشم رفت. برگشت آمریکا، گفت توی هواپیما انقدر پشیمون شدم که چرا بیشتر نموندم که میخواستم برم به خلبانه بگم تو رو خدا دور بزن من برگردم و باز ادای خودشو در میاورد که داره اینکارو میکنه با همون طنز همیشگی با همون عشق همیشگی با همون قیافه ای که میخواد به روی خودش نیاره

هفته ای که گذشت هفته ی عجیبی بود آزمایش پشت آزمایش سوزن پشت سوزن ای میل پشت ای میل تلفن پیام کامنت در حدی که از خودم خجالت کشیدم و روم نمیشه بگم به خدا من خوب میشم، خوب یک عده یه جوری رفتار میکنن انگار مردی یعنی انقدر داستان دراماتیک میشه که میگی ای بابا وقتی من خوب بشم چه جوری تو روشون نگاه کنم

واکنش آدمها جالبه

اولا که متوجه میشی که چقددددددددر همه با این بیماری دست و پنجه نرم میکنن و تو نمیدونستی

به قول حمیده حالا به ما رسید سرطان چیزی نیست بابا مثه سرما خوردگیه

دومین چیز با حالش اینه که هر کسی تا حالا سایتو با تیر میزده و انقدر لهت کرده که تا لب مرگ رسوندتت بعد دیده نمردی و دوباره صبر کرده که چند سال بعد بهتر لهت کنه  یکهو باهات خوب میشه  بهت پیام زیبا میده مثه شعر بهت میگه لونا تو قوی ترین زنان جهان هستی آه آری آری ، اونها معمولا از اون دسته آدمهائی هستند که فکر میکنن مردی به خودشون میگن خوب حالا ما دوسش نداشتیم اما نمیخواستیم بمیره دیگه

بعد قسمت بدش اینه که همه بدون استثنا بهترین دکتر و متخصصین دنیا را میشناسن

وخودشون هم یه جورائی میشن دکتر و متخصص

هر کسی میاد یه چیزی بهت میگه گوشت نخور، گوشت بخور، ماست نخور، ماست بخور، چربی بخور چربی نخور و همه با حسن نیت البته

 فکر کنم این بیماری که اسمش انقدر تابو هست برای اطرافیان بدتره وسخت تره

من شخصا برای بدترین دشمنم هم آرزو نمیکنم مبتلا بشه

مامان من هنوز بعد از یک هفته در انکار کامله فکر میکنه الکی بهم گفتن سرطان که بعدا یهو خدای نکرده سرطان بود سرطان نباشه

یعنی منطقش دقیقا یه چیزی توی همین مایه هااست که من نوشتم

اما من کاری به این چیزا ندارم، من فقط یک چیزی را توی این هفته ای که گذشت فهمیدم اون هم اینه که با وجود همه ی سختیهای فیزیکی و روحی این داستان چیزی زیبا تر از لحظه ای نیست که از اتاق عمل دکتر یا اسکنر یا شیمی برگشتی و میبینی دوستت اونجا نشسته منتظرت و تو همیشه به خاطر اونImage میخوای حتما برگردی

سن ژوزف ۲۲ آوریل ۲۰۱۳ پاریس

اونهائی که من را خوب میشناسن میدونن که بنده به هیچ عنوان اهل برنامه ریزی و دور اندیشی نیستم و این خصوصیت افتضاح بیشتراز یکبار من را به باد داده.

از طرف دیگری هم همین خصوصیت افتضاح که  از مامانم به ارث بردم بدون تردید باعث شده که من بیشتر از هر کسی توی زندگی به بزرگترین آرزوم رسیده باشم و اون هم اینه که آلان چند ساله که میگم هر لحظه که مرگ بیاد به سراغم میتونم بگم که من هر کاری که دلم میخواسته توی این زندگی کردم و هر چی که دلم میخواسته داشتم و هر چیزی که دلم میخواسته ،خوردم و هر آنجا که دلم میخواسته رفتم و کلی بهم خوش گذشته و بهترین دوستای جهان را داشتم چون همش بدون برنامه ریزی و حسابگری  بوده

نوشتن اینجوری هم کار ساده ای نیست، من که نویسنده نیستم با تصاویری که میگیرم بهتر خودم را بیان میکنم، اما نوشتنن و شروع کردن این بلاگ دلیل داره، شاید به زودی و برای مدتی نتونم دوربین بگیرم دستم شاید خیلی حال و حوصله ی حرف زدن هم نداشته باشم و مهمتر از همه اینکه این اتفاق جدیده که برام افتاده نوشتن را بیشتر میطلبه حتی به فارسی الکن من ، و دلم میخواست این روزها و این حالهای این روزها را اینجوری با شما تقسیم کنم

دو روز پیش وقتی توی مطب دکتره با خونسردی تمام داشت میگفت که این غده توی سینه ی راستم سرطانیه مثل بز نگاهش میکردم و مغزم منجمد شده بود بعد از ده ثانیه دیگه نمیفهمیدم چی میگه صداش اکو داشت چشمام هم داشت همه جا را تار میدید و تازه همش ازم سوال   میکرد یه بند و پشت سر هم

شغلتون چیه

از نظر مالی باید برنامه ریزی کنید چون تا آخر امسال درگیرخواهید بود

هر سفری دارید همین الآن کنسل کنید چون فورا باید آزمایشها و شیمی درمانی را شروع کنید

triple negative

غده بزرگه و خشن

پدر مادرتون کجان

کسی هست ازتون مراقبت کنه

…….

وسط این سوالها فقط یکیش حال منو گرفت اون قسمتش باید سفرهامو کنسل کنم

 ای وااااای یعنی باز من یه جا زندانی شدم ،اه

سر این بود یهو اشکم ریخت با کلی خجالت ، زن خرس گنده ، کلی خودمو نشگون گرفتم که گریه نیاد ولی نتونستم. دکتره هم خونسرد کلینکس را از جیبش در آورد و به حرفاش ادامه داد، گفت امیدوارم که پروژه ی بچه دار شدن نداشته باشی چون برای یک مدت تخمدونات میخوابن

سرم بلند کردم گفتم تخمدونای من خیلی وقته خوابیدن و توی دلم گفتم اینو دلش خوشه

چه زندگی احمقانه ای واقعا فکر کن تا چند دقیقه قبلش همه چیز یه رنگ دیگه ای داشت ، یه ریتم دیگه ای بعد یهو همه چیز ایستاد و به گه رفت

حالا از کجا شروع کنم به کی بگم به کی نگم به مامانم چی بگم ، وای  به سحر چه جوری بگم سحر از همه سخت تره

از مطب دکتره فرستادنم پیش جراحه برای آزمایش اصلا نفهمیدم چه جوری رفتم پیش اون فکر کنم یک پرستار خیلی مهربون دستم را گرفت برد.

جراحه ولی سوالهای باحالتری میکرد

 سایز سوتین

ای ول اینارو دربیارن دو تا گنده میذارم جاش بلکه آینده ام عوض بشه.   Image

از بیمارستان که اومدم بیرون یک راست رفتم توی گلفروشی یک عالمه گلهای بهاری خریدم

اومدم خونه زنگ زدم به ساندرین گفتم من سرطان گرفتم بیا بریم با هم جشن بگیرم امشب شامپانی و صدف مهمون من

اومدم دم کمد لباس یک لباسی که خریده بودم برای یه روزی اگر یه جایی خبری بود و این حرفا

پوشیدم به خودم گفتم جا و خبر همین جا است همین الان شاید دیگه فرصت نشه