عشق بازی با موی کوتاه

مامان،یه چیزی بهت میگم بد تعبیر نکن اما… دلم برای دوره بیماریم تنگ شده

میفهمم چی میگی، دلت برای بُعد فلسفیش تنگ شده و اتافات دورو برش، مثه حرفهائیه که گاهی عمو بهروز میزد.

آره یادته، میگفت دلم میخواد  ماری و رامین و پریسا  یه جا باهم با هواپیما سقوط کنن راحت بشم.

از اون حرفائی که اگر هر جای دیگه میگفت، میگفتن وا… ایشالله که خودت سقوط کنی … هیچ کس دلهوره وهول و ترس از دست دادن عزیزان را نمیفهمه… اینکه از ترس اون روز، میخواهیم یه جا و یک باره بشه تا راحت شیم.

وقتی جلوته تکلیفت روشنه.

درست یک سال از پایان درمانم میگذره، درست یکساله که هیچ چیز ننوشتم، هیچ چیز نگفتم، از بعدش ، از اینکه وقتی تمام میشه تمام نمیشه

امروز سیزده بدره

چقدر خوشحالم که عید تمام شد

همیشه ازینکه خوشحالیام باید توی یه ایام مشخصی جا بگیره فراری بودم

با اینکه شب زنده دارم شبهای ژانویه به طور عجیبی دو سه ساعت قبل از نیمه شب خوابم میبره

روزای عید خودمون هم همیشه سخت بود

روزای عید همیشه یکی نبود و یه چیزائی کم بود، از بوی گه نوستالژی خفه میشدیم

بعد ها که بزرگ شدم و زورم رسید سعی میکردم من هم نباشم

پارسال عید فرار کردم رفتم خودمو توی بهشت گم کردم، چند روز بعد از آخرین جلسه پرتو درمانی بلیط قطار گرفتم رفتم آلمان یک سال بود دوربین نگرفته بودم دستم.

اولین فرصت کار دوباره با بهشت مجیدا همزمان شد. موزه هنرهای مدرن فرانکفورت کمدی الهی دانته را داده بود دست پنجاه شصت تا هنرمند آفریقائی تبار که هر کدوم یه روایت تجسمی از بهشت و برزخ و دوزخ ارائه بدن.

مجیدا دوست مراکشی من بهشت را انتخاب کرده بود با ۷۲ حوری، ا‍ونهائی که به مردای شهید قولش را میدن

سه روز وسط این حوریا با دوربین پرسه زدم . تازه عاشق هم بودم.

از اون عشقای مجازی که محدودیت نداره، یارو را ندیدی پس میتونی تا دلت میخواد توی سرت بسازیش و عاشق ساخته ی خودت بشی.

 عشقه بهم انرژی دوباره بلند شدن و دویدن داده بود اونائی که نمیدونستن تعجب کرده بودن که چه سریع و مثه فنر برگشتم سر پا.

مامان میدونست اون میفهمید، تمام دوره درمان میگفت تو نیاز به محبت یک مرد داری اون را من نمیتونم بهت بدم و بعد به طور معجزه آسائی من اون عشقه را پیدا کرده بودم و توی کلم داشتم با هاش حال میکردم. ازینکه درست شب عید پا شدم رفتم و سال تحویل را باهاش نموندم ناراحت نشد، مامان خوب منو میشناسه میدونه توقع و انتظار منو زجر میده، محدودیت دیوونم میکنه.

پارسال عیدو توی بهشت بودم، با اینکه خسته بودم و بندنم درد میکرد و پاهام هنوز گز گز میکرد اما حالم خوب بود دیگه هیچ چیزی توی زندگی نمیتونست جلومو بگیره. دکترای خر هم بی خود میگفتن که بعد از درمان آدم افسرده میشه همه چیز عالی بود و بهتر از اون نمیشد وانقدر خوش میگذشت که من حتی نرفتم یه نگاهی بندازم به طبقه ی برزخ و دوزخ نمایشگاه.

سی سال زندگی در خارج از ایران سی تا عید و سال تحویل را کوفتم کرده بود. از مدرسه باید یه روز مرخصی میگرفیم و کلی توضیح میدادیم که نوروز چیه، فرانسه مثه  آمریکا نبود میتران و شیراک توی کاخ الیزه هفت سین نمیچیدن. اون موقع فرانسه زیر میزی، هم به عراق و هم به ایران، اسلحه میفروخت. عیدا غمگین بودن. بابا بدو بدو از ایران میومد همه وا میستادیم کنار هفت سین و باید به زور ادای خانواده ای را در میاوردیم که دیگه وجود نداشت، بابا از خانواده فقط ژستشو بلد بود اون هم عاشق چیزای دیگه و کسان دیگه بود و در میرفت، برای من بودن و نبودنش پر از عشق و گله و تنفر بود.

بیماری من اما همه ما را دور هم جمع کرد برای اولین بار بعد از ۲۹ سال مجبور شدیم همه دور هم زیر یه سقف زندگی کنیم. من هر روز بابا را به دادگاه میبردم، محکومش میکردم و برش میگردوندم، اون هم برای اولین بار مجبور بود بشینه و گوش بده، اعتماد به نفسش را با اتهامات من از دست داده بود و من خوشحال ازینکه حد اقل یه بیماری گرفتم که باعث شد باباهه یکم کوتاه بیاد و روی حرفم حرف نزنه. عاشقش بودم و نمیتونستم ببخشمش که انقدر زود و انقدر راحت همه ما را رها کرده بود و رفاه خودش را به رفاه ما ترجیح داده بود. هر بلائی سرم میومد میگفتم تقصیر باباست، اگه بود اینجوری نمیشد اگه بود روابط عاطفی من فرق میکردند اگه بود مامان مجبور نبود انقدر سگ دو بزنه اگه بود… و وقتی بود تحملش نمیکردم، روز اولی که میرسید میرفتم در گوش مامان میگفتم مامان بابا کی میره؟ میخواستم بره که راحت بشم.

آره میدونم مثه همون هواپیمای عمو بهروز بود.

عمو بهروز اما زود تر از همه رفت. سرطان گرفت و رفت. آخرین باری که باهاش حرف زدم من آمریکا بودم و اون برای مُردن برگشته بود پاریس، پای تلفن گفت مرتب برنامه هاتو نگاه میکنم و یک ماه بعد دیگه نبود. اون تصمیم گرفته بود که با بیماریش نجنگه به هیچ کس هم نگفته بود.  بعد از مرگ پدرش همیشه مست بود و عینک دودی میزد میگفت دیگه نمیخوام زندگی را به رنگ قبلش ببینم، ما هم دیگه هیچ وقت چشماشو ندیدیم.

بابا به محض اینکه درمان من تمام شد برگشت ایران، مامان برای سال تحویل تنها بود من هم در شوق عشق و برنامه ریزی سفر آمریکا غافل از اینکه حالا دوربین را گرفتم دستم و دارم وارد برزخ میشم.

عشق بازی اما با موی کوتاه سخت بود.

دکترای خر راست میگفتند بعد از اون دوره آدم نمیدونه چطوری دوباره باید زندگی کنه و انگار نه انگار قبل از بیماری زندگی نداشتی، اما همه انتظار دارن تومثه قبلت باشی. چرا اینجوری شدی؟ مگه چیزی شده؟ چرا ساکتی؟ تمام شد دیگه چته؟  یادت رفته چه زجری کشیدی که دوباره داری غصه میخوری … و تو انگار یه نقطه شدی معلق در بدن خودت و میخوای از همه فرار کنی.

و من باز برگشتم به پاریس

بابا هم باز اومد اما اینبار دیگه نبردمش دادگاه اینبار دیگه نمیدونستم مجرم کیه. شاید من بودم، شاید مامان بود. عاشق هم نبودم. ازینکه همه چیز داشت باز مثه قبل میشد غصه میخوردم ولی من دیگه اون آدم قبلی نبودم، من دیگه حوصله خیلی چیزارو نداشتم، ماسکها همه افتاده بودند واز اینکه باز نمیدونستم کی قراره بمیرم ناراحت بودم.

امروز سیزده بدره. پنج شنبه است. چند ماهیه که روزها و آخر هفته ها دوباه مزه سابق را پیدا کرده.آدما باز بد شدند و آدمای خوب دیگه باز اومدن توی زندگیم. من خیلی وقتا بازم حرص میخورم و دیگه عاشق نشدم، گاهی انقدر غرق چیزای ناچیز زندگی میشم که وقتی به خودم میاد خجالت میکشم و خودمو سرزنش میکنم، به خودم میگم حق نداری یادت بره.

امسال از عید فرار نکردم برم بهشت، در بهشت بودم  و با پای خودم رفتم توی جهنم، توی اون جهنم دیدم که عشق همیشه توی من بوده و من جای دیگه دنبالش میگشتم، توی اون جهنم دیدم دادگاهی نیست، گناهکاری نیست، متهمی نیست، قربانی نیست و مجازاتی هم نیست…  با بابا که حرف زدم سال نو را تبریک بگم گفت دلم خیلی تنگه برات و دیگه مهم  این نیست که من ایران را دوست دارم مهم اینه که ما پیش هم باشیم  و مهم نیست کجا. برای اولین بار لبخندی زدم و گفتم  حتما اینکارو میکنیم، اگر هواپیمامون سقوط نکردIMG_2189

Advertisements

28 thoughts on “عشق بازی با موی کوتاه

  1. خیلی ساده…… تقریبا بدون هیچ خود سانسوری….. دلم واسه این نوشته ها و افکار تنگ میشه بعضی تایم ها……. مرسی لونای عزیز….. بنویس بیشتر

  2. نوشته دوست داشتنیی بود عمیقا درکش کردم به نوعی دیگه و جایی دیگه من ، ما ،عده ای از دخترها
    همیشه همینیم.از همینطور باقی موندنم در آینده میترسم
    محکوم کردن اعضا خانواده عشق های مجازی ترس از سرطان و تنهایی

  3. چقدر بی ریا، چقدر ساده اما عمیق… و چقدر خودت شبیه نوشته هایت هستی، این را با همان خوش وبش کوتاه جشن پارس فهمیدم. دوست دارم ادمهایی را که شبیه خودشونن. شاد و سلامت و عاشق بمان

  4. لونا .. تو در ساده نویسی بی نظیزی . انگار داری با خودت در اینه حرف میزنی ساده و بی شیله پیله .. به دل مینشینه ولی شاهکار از اونجا شروع میشه که فلسفه رندگی اون چرحش بزرگ رو میکنه . دیگر نه نفرت دل رو سیاه میکنه و نه فرار از زندگی . از خوشی . از عید … زییس دادگاه تبذیل میشه به دختر زیبای مهربان ….. تو محشری دختر دل عاشق . تبریک

  5. مهنورينننننننن
    چقدر قشنگ مى نويسى. چقدر راحت مى نويسى. خيلى به دلم نشست و نمى دونم چرا يهو دلم گرفت. دلم برات خيييلى تنگ شده.🐣🐣

    Sent from my iPad

    >

    • برای اینکه من هم دلم برات یه نقطه شده برای اینکه همیشه زندگی ما را از کسانی که دوست داریم دور میکنه و برای اینکه تو همه ی این اخلاقهای من را میشناسی و من را همینطوری که هستم قبول کردی

  6. بى نظير نوشتى. انقدر منو جذب كرد نفهميدم از سر تا تهش رو چطور بلعيدم. مرسى كه ما رو با تجربه هات شريك مى كنى.

  7. همه چيز اين دنيا عجيبه بدون اجازه معلوم نيست چه كسي زندگي را بما “اهدا” كرده و ولمون كرده وسط نا كجا اباد و رفته. اقلا يك توضيحي ميداد بعد ميرفت. حالا اوردي، چرا ميزني؟!نميدونيم بايد شاد باشيم يا غمگين، عاشق باشيم يا متنفر، خوب باشيم يا بد ……… اصلا مقصد كجاست و هدف چيه؟ بقول پرويز شاپور، همسر فروغ، “مردن ارزش يك عمر زندگي كردن را نداره “.١

    • ژولیت جون شما خیلی حق بر گردن این زندگی دارید من شما را تحسین میکنم صبرتون را قدرتتون را

  8. سلام لونا خانوم ،بسیار متن قشنگی بود و چون
    ازدل براید به دل نشستش .نگرانی
    مث من نگران آینده و فلسفه زندگی که هیچکدوم نمیدونیم آمدنمون بهر چه بود .برات آرزوی بهترینا رو دارم

  9. عالي بود اصغري.
    درسته كه تو نه بيمارشدنت به آدم ميبرد و نه خوب شدنت، اما آدم از همين احوال بالا و پايين و گاه صبور و بيشتر بي حوصله تو وبخاطر رك بودن و نترسيدن از گفتن، و مراعات و ملاحظه و مصلحت را بهانه خود سانسوري نكردن، كلي چيز ياد ميگيره. مثل دلخوري آدم درمان شده از آنكه ديگر تاريخ مردن خودش را نميداند.
    نميدانم اين فقط دلخوري اصغر است يا ميان بقيه نيز هست و بروي خودشان نمياورند؟
    وبالاخره اين وسط داستاني را كه بر يك خانواده گذشته، و آغازش بسيار پيشتر از بيماريست و ادامه اش نيز بدون بيماري، و نقشي كه اين بيماري در كشاندن داستان به جاهاي بهتر آن دارد، نكته قوت و اميديست كه خواننده اي مثل مرا كه بيزار از حكايات تراژدي و سوزناك است ، راضي ميكند.
    مرسي اصغري .

    Sent from my iPhone

    >

  10. لونا ى عزيز به اندازه ى يكسال ننوشتن، خوب نوشتى.
    وقتى نوشتت تموم ميشه باز دوباره شروع ميشه و اين نشون دهنده بينهايت بودن تو و زندگيه كه وقتى فكر ميكنى داره تموم ميشه تازه اول ماجراست و شروع قصه هاى بى پايان. نميدونم ماجراى سقوط اين هواپيما تو فرانسه، يا عيد، يا چه چيزى باعث شده اين نوشته انقدر خوب به هم گره بخوره و با حال اين روزها هماهنگ باشه ولى فقط اينو ميدونم كه اين نوشتت بدجورى يه ملقمه اى از عناصر زندگى من توشه. بابا، دادگاه، سرطان، مرگ، دورهم بودن. فقط تو اين شانسو داشتى كه بعد از سرطان و دادگاه دوباره به بابات بگى دلم برات تنگه و اون بخنده ولى من نداشتم.
    مرسى كه دوباره نوشتى

    • هیچکس به موقع نمیمیره همیشه یک سری آدم دور یا نزدیک پشت درهای بسته مرگ با حرفهای ناگفتشون میمونن

  11. هر وقت خدا تو را برد لب پرتگاهی نترس یا میخواهد تو را در اغوش بگیرد یا میخواهد پرواز کردن را به تو بدهد

    • زماني که به اين سير و سرگذشت فکر ميکنم به ريشه داشتن در جايي وبار امدن در جايي ديگر زندگي مان را
      شبیه قاصدک میبینم که ریشه هایش در اغوش خاک است گلپرهایش بر شانه ی باد در سفر به چهار سوی جهان است ……قاصدکی واقعا

  12. حالا این وسط اگه من بگم « دلـهره» درسـته، خیلی بی‌ربط گفتم؟ یعنی وقتـی که دل آدم هـُرررّری می‌ریزه پایین

  13. درود بى پايان به شما إنسان نمونه و كمياب ❤️
    عزيزم ، من به عنوان يك إنسان نا آشنا اما با درد تو آشنا ، به توانمندى ات افتخار ميكنم . نوشتار پر بارت فقط حرف دل دلبندِ شما نبود ، حرف دل خيلى از انسانهاي دردمندى بود كه هر حرفى، حروف چين كلمه اى و هر كلمه اى ، جمله چين صفحاتى شد براى تسكين من و منِ نوعىِ با دردِ تو آشنا 😍 نامت گرامى و جان و تنت سلامت تا أبد 🙏🙏🙏🙏💝دوست همدرد شما طاهره 😍

  14. وقتی تمام می‌شه، تمام نمی‌شه. می‌دونم و من هم همین حس و تجربه رو دارم. ممنونم که قشنگ توصیفش می‌کنی. خوب باشی همیشه

  15. عزیز دلم، لونای گلم، الان که این نوشته را میخوانم چند ساعتی‌ از آخرین مکالمه تلفنیمون می‌گذره…چقدر حکایت راه داشتن دل‌‌ها به هم حکایت غریبیست….تمام مدتی‌ که با خودت درگیر این افکار بودی، همین فکر‌ها که دلنوشته‌شان کردی، به تو فکر میکردم، و ساده انگارانه، آرزو میکردم یادت نرود که در دو سال گذشته چه بر تو رفت…چه بر ما گذشت..بنویس لونا، بنویس ماه قشنگ معصوم…بنویس.

    الهام

  16. مدل نوشتنت خیلی خوبه. انگار که آدم داره تو کله ی خودش با خودش حرف میزنه، فکرمون یه جا ساکن نمیمونه و از زوایای گوناگون ممکنه چیزای مختلفو بیاره و بچسبونه به هم تا بهتر بفهمیم چی به چیه، کی به کیه… این که دیر به دیر یا زرت و زرت بنویسی فرقی نداره! چون انگار همه چی با یه ریسمون به هم وصله، هیچی از قلم نمیفته و گم نمیشه. با آرزوی آرامش.

  17. سلام لونای شیرین بیان و دوست داشتنی.سادگی بزرگیست و لونا این مقام و هر کسی نداره.تازه رسیدم به پایان تریپل نگتیو و آغاز زندگی که انگار بزرگ متولد شدی و همه چیز می دونی و باید راه رفتن و خودت به خودت دیگر بار یاد بدی.ما زیادی همدردیم….خوشحالم که اون دو سالی که برای منم در نظر گرفتن تو با موفقیت پشت سرگذاشتی.خوشحالم کامل درمان شدی.

    حواننده خاموش بلاگت قبل از شروع درمان.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s